تحقيق در مورد علل جهاني شدن
علل جهاني شدن
جهانيشدن به معناي عام آن، پديدهاي با ابعاد گوناگون سياسي، فرهنگي،اقتصادي و غيره است. گرچه ممكن است عوامل زمينهساز اين پديده بسيارباشند اما ما از ميان آنها چهار عامل را ذكر خواهيم كرد.
1. پيشرفت فنآوري ارتباطات
قويترين عامل زمينهساز جهانيشدن، تحوّل شگرفي است كه در آگاهيآدمي از جهان و همنوعانش، روي داده است. جهش علمي بشر در قرن بيستمو همگانيشدن دانشآموختگي، اذهان انسانها را از اطّلاعات فراوانهمانندي انباشته است كه خود بزرگترين عامل وحدتآفرين است. پيشرفتارتباطات و فنآوري حملونقل، باعث چيرگي بشر بر تنگناهاي جغرافياييشده است. ماهوارهها و رسانههاي شنيداري و تصويري، فضايي پديدآوردهاند كه در آن، همسانسازي انسانها از جهت افكار و رفتار، آسانمينمايد. به سبب تعلّق خاطري كه در اثر تكرار اخبار انسان كنوني،بههمنوعانش پيدا ميكند، غمها و شاديهاي آدميان با همديگر تقسيم ميشود وهر روز كه ميگذرد، حسِ داشتن سرنوشتي مشترك، ميانشان تقويت ميگردد.
از همه مهمتر آن كه پيشرفت علم به انسان، اين قدرت را بخشيده است كهبا استفاده از رهبري بينالمللي، جهان را اداره كند. اين توانايي كه نيازمندابزارهاي دقيق اطّلاعاتي، خبررساني، كنترل، حفاظت و نيروي واكنش سريعاست و قابليّت فوق العادهاي را در مديريت سياسي، اقتصادي و فرهنگي جهانلازم دارد، پيش از اين در تاريخ، وجود نداشته است.
2. افزايش جمعيّت
جمعيّت جهان در قرن بيستم، چندين برابر قرون گذشته افزايش يافته است.جمعيّت دنيا كه در سال 1840، يك ميليارد نفر بود، پس از 123 سال، به دوميليارد نفر در سال 1927 رسيد. پس از 33 سال در سال 1960، به سه ميلياردنفر رسيد. پس از 14 سال در سال 1974، چهار ميليارد و پس از 13 سال درسال 1987، به پنج ميليارد رسيد. اين در حالي است كه پس از 12 سال درسال 1999، به شش ميليارد نفر رسيد. پيشبيني ميشود، جمعيّت دنيا در سال2050، حدود 9/8 ميليارد نفر باشد.
سير شتابآلود افزايش جمعيّت، باعث كاهش نقاط غيرمسكوني جهانشد. سواحل درياها، جزاير، كناره رودها و مرزهاي كشورها از جمعيّت درحال ازدياد لبريز گرديد و اندك اندك مناطق مختلف دنيا، مانند محلّههاييك شهر به يكديگر وصل شد و جهان به صورت واحدي جمعيّتي درآمد.اين امر تبادل فرهنگها، مهاجرتها و افزايش مبادلات اقتصادي را در پيداشته و درگيريهاي بسياري را بر سر مالكيّت مناطق و نحوه استفاده ازدرياها و رودخانهها، به وجود آورده است كه تأسيس و گسترش سازمانهايبينالمللي براي رفع اين اختلافات را ناگزير ساخته است. در همه اينسازمانها، نياز به قوانيني يكسان نگر است كه با شناخت كامل طرفهايدرگير، تنظيم شود و مقبول طبع همگان باشد. راه رسيدن به اين مهم، تشديدهمكاريهاي بينالمللي و جهانيانديشيدن است.
افزايش جمعيّت و نيز صنعتيشدن جهان، مشكلات زيادي را دربارهمحيط زيست، برداشت بيش از اندازه از منابع طبيعي و آلوده ساختن آب وهواي كره زمين پديد آورده است. علاوه بر آن، مسائلي جدّي دربارهبهداشت، جلوگيري از گسترش بيماريها و مبارزه با فقر و بيسوادي وجوددارد كه با بيشترشدن جمعيّت بر عمقشان افزوده ميشود. حل اين مشكلاتبدون هماهنگي و برنامهريزي بينالمللي، امكانپذير نيست. از اين روست كهساختار سازمان ملل هر روز پيچيدهتر و نهادهاي تابعش افزونتر ميگردند وهمه اينها روند جهانگرايي را تندتر ميسازد.
3. جنگهاي جهاني
در قرن بيستم، گذشته از مجموعهاي از جنگهاي منطقهاي هولناك، دوجنگ جهاني اتّفاق افتاد و جهان نيمه اوّل اين قرن را در تب و تاب اين دوجنگ گذرانده است. در اين دوره، كشورهاي مهم دنيا يا براي جنگ آمادهميشدند و يا مشغول بازسازيهاي پس از جنگ بودند. امّا اگر بر خسارتها وخونريزيهاي اين جنگها چشم ببنديم، ميتوان گفت كه آنها باعث ارتباطو اتّحادهاي منطقهاي و بينالمللي شدهاند. مهاجرتها، لشكركشيها و اشغالسرزمينها، تبادل زبانها و فرهنگهاي مختلف را در پي داشته است.جبههبنديهاي بزرگي كه ميان كشورهاي درگير جنگ شكل گرفت، پيش ازاين در تاريخ نمونههاي اندكي داشته است و از همه مهمتر، بشريت از اينجنگهاي خانمانسوز، درس مدارا و صلح دوستي آموخته است.
تلخكاميها و ويرانيهاي جنگ جهاني اوّل، نياز به تأسيس سازماني رابراي حفظ صلح و حل اختلافات بينالمللي به وجود آورد. متفقين موافقتكردند تا اساسنامهاي براي ايجاد سازماني بينالمللي تهيه گردد. اين اساسنامه،در 28 آوريل 1919 به تصويب كنفرانس صلح رسيد كه اصل 14 آن بهپيشنهاد ويلسون، رئيس جمهور امريكا تأسيس «جامعه ملل» بود.
درست پس از جنگ جهاني دوم كه ابعادي وسيعتر از جنگ اوّل داشت وخرابيهاي بيشتري نيز به بار آورد، در 26 ژوئن 1945، منشور «سازمانملل متحد» به تصويب رسيد؛ و اين در حالي بود كه از تسليم بيقيد و شرطآلمان در 8 مه، اندكي بيش نميگذشت. ايجاد چنين سازمان جديدي ضروريبود زيرا «جامعه ملل» نهاد پرتواني نبود. همچنين ايالات متحده آمريكا درآن عضويت نداشت و اتحاد شوروي هم در 1939 از آن اخراج شده بود.
جنگ جهاني دوم آن چنان فجيع و خسارتآور بود كه عموم كشورها رابراي پيشگيري از جنگ، وادار به همكاري كرد. خطر بزرگ جنگ هستهاينيز كه دنيا براي نخستين بار در اين جنگ با آن روبهرو شد، عامل مهمي برايروي آوردن به مذاكره و حل اختلافات از راههاي ديپلماسي، همكاريهايبينالمللي براي كنترل و نابودي سلاحهاي اتمي و در نهايت، تلاش در راهعاري ساختن جهان از سلاحهاي كشتار جمعي، به شمار ميرود.
4. انقلابهاي بزرگ
قرن بيستم، قرن انقلابهاي بزرگ است. پيروزي انقلاب روسيه در1917، چين در 1949 و انقلاب اسلامي ايران در 1979، از شاخصههاي اينقرن پرماجرا است. اين سه انقلاب، همگي داراي پيامي جهاني بودهاند.انقلاب چين و روسيه كارگران جهان را به اتحاد فراخواند و انقلاب ايران درپايان قرني بيخدا، انسانها، به ويژه مسلمانان را به بازگشت به كرامت انساني ومذهب دعوت كرد. تأثير اين انقلاب در اتّحاد مسلمانان و همگرايي بينپيروان اديان الاهيي كه آرمانهايي جهاني دارند، اندك نبوده است. هر سهانقلاب، لااقل در بخشي از زمان به صدور ارزشهايشان انديشيدهاند و بهتقليد از آنها، انقلابهايي در گوشه و كنار جهان روي داده است.
انقلابهاي چين و روسيه داراي ماهيّتي مادي بودند و در عمل دسترهبرانشان به جنايات بيشماري آلوده است. آنگونه كه در كتاب سياهكمونيسم، پژوهش گروه استفان كورتوآ، آمده است: خوشبينانهترينبرآورد از قربانيان كمونيسم، از 1917 تا به امروز، 85 تا 100 ميليون نفراست كه چين با 65 ميليون قرباني در رأس قرار دارد. با اين همه، هدفانقلابهاي كمونيستي، به وجود آوردن جهاني يكدست و عاري ازپليديهاي بورژوازي بوده است.
انقلاب روسيه، بسياري از كشورهاي دنيا را جذب كرد و جهان را به دوبلوك شرق و غرب تقسيم نمود. در طول جنگ سرد، همكاريهاي سياسي واقتصادي ميان كشورهاي خودي، در داخل هر كدام از اين دو بلوك، بيش ازپيش تقويت شد و شرق و غرب براي رقابت با يكديگر، سازمانهاي اقتصاديو نظامي گوناگوني پديد آوردند كه در اكثر موارد، ساختاري شبيه سازمانرقيب داشت. هر دو گروه كشورهاي متخاصم، به لزوم پيوندها و ارتباطاتفراملّي پي برده بودند و همگراييها در دو نيمه جهان ادامه داشت.
فروپاشي اردوگاه شرق در آغاز دهه 90، مانع را برداشت و دو نيمه جهانرا به هم پيوند داد. اين رويداد باعث گسترش بازار جهاني و رشد روابطاقتصادي گرديد. امروزه جز چند كشور معدود مانند كره شمالي و كوبا، باقيكشورها به نوعي در بازار جهاني ادغام شدهاند و غلبه اقتصاد سرمايهداري،منجر به يك قطبي شدن نظام اقتصادي جهان گرديده است.